... دوستت



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

هم هیشکی اینجا نمیاد جز خودم ...........
اینکه اصلا نیای اینجا یه جوریه ؟؟؟؟
نکنه باهام قهری
نه
می دونم سرت شلوغ شده
میبینمت

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390ساعت 10:36 PM توسط پرستار نظرات (1)|

سلام راستی اینم عکس نازنین زینب من

نوشته شده در دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1390ساعت 10:57 PM توسط پرستار نظرات (1)|

سلام مامانی 

خوبی خوشی سلامتی 

حالت چطوره 

ببخشید که چند وقتیه نیستم 

نازنین زینب من یه کمی شلوغه واسه همین وقت سر خاروندن ندارم 

بسر کاکول زریت چطوره 

به همین زودیا میبینمت

نوشته شده در جمعه 27 خرداد ماه سال 1390ساعت 10:04 PM توسط پرستار نظرات (0)|

سلام 

حالا از کجا فهمیدی که خانواده من داره تبدیل به یه خانواده واقعی می شه نمی دونم اما ... 

آره دیگه منم دارم بابا می شم     

  یه خانومی و تپل مپل و خشنگ 

نوشته شده در سه شنبه 30 آذر ماه سال 1389ساعت 7:34 PM توسط پرستار نظرات (3)|

سلام یادمه زندگی برام سخت بود و ارزو هام خنده دار یادمه می خواستم یه داستان بنویسم یه داستان بلند از زندگی خودم تو بعدناااا میدونی یعنی چی شروع کردم به نوشتن حال یعنی زمان حال می خواستم از حال جلو بزنم برم تو اینده برم تو ارزوهام اره اینده ارزوهام بود شروع کردم به نوشتن میخواستم از گذشته شروع کنم دور خیز کنم برسم به حال و بپرم تو اینده اونوقت با خیال راحت خرامان خرامان ارزوهامو دیت چین کنم ; تو همین خیالا بودم شروع کردم به نوشتن سرعت نوشتنو بالا بردم تا به حال رسیدم باید میپریدم به اینده و اونو واسه خودم ترسیمش می کردم اینده ای که اکثر اوقات ازش میترسیدم پریدم....... شروع کردم به نوشتن وای چقدر سخته آینده خودتو لحظه به لحظه نوشتن ...... هوا سرد بود امروز باید اول برم دنبال دخترم تو کودکستان و بعد که کلاس خانومم تموم شد برم دنبالش یه قسط مونده هم دارم ماشین به کم دیر گرم میکنه یه تعمیرگاه هم میخواد به مربی نادیا زنگ زدم گفتم دیر تر می یامو .....
نوشته شده در جمعه 19 آذر ماه سال 1389ساعت 10:26 AM توسط پرستار نظرات (1)|

سلام 

دیدمت آخرش  

دلم یه هویی ریخت 

دلم تنگ شده بود 

کلی خانوم شدی واسه خودت ...

این روزا سرم خیلی شلوغه به جون خودم 

شیفت جراحی و اورژانس و 115 و خوب دیگه زندگی بیشتر از این حرفا که فک می کردم خرج داره ... 

حالا می دونی شاید بخوام قبل از عید عروسی بگیرم و بریم خونه خودمون ... 

واسه همون یه کم باید فشرده تر کار کنم فعلا تا عید  

اوووووه سرویس چوب مونده از کالاهام  

خوب اینو دیگه از کجا گیر بیارم چه جوری شو چه نوعشو بسازم یا آمادشو بخرم فرفورژه و اهنی یا چوبی و ..... 

بابا مسئولیت هم بد چیزی بوده هاااااااااااا 

میبینمت

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر ماه سال 1388ساعت 08:33 AM توسط پرستار نظرات (5)|

سلام  

این دفعه ی چندم هی دارم مینویسم هی پاک می شه... هی دوباره می نویسم هی پاک میشه هی دوباره می نویشم هی هنوز که پاک نشده ببیسنم چی مشه .. 

 شما خوبی  

سفرتون بی خطر .. خوش گذشت .. جای ما هم خالی  

این سایت ثبت نام طرح هم خیلی مزخرفه به جون خودم 

ببینم که این طرح لعنتی کی شروع بشه ...  

هییییی 

ما هم می گذرونیم آره زندگی بر وفق مراده 

هفته ای سه تا شیفت شب تو کلینیک و یه دو سه تا نصف روز هم سالمندان  

ای داریم به مدد خدا ارتزاق می کنیم دیگه ... 

خدمتم تموم شد ها .... هنوز خودم موندم  

در پوست خود نمی گنجم                                           ستواندوم وظیفه 

 هی شب خواب میبینم هنوز سربازم خوب میبینمتون انشاالله همین زودیا 

بای

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر ماه سال 1388ساعت 01:38 AM توسط پرستار نظرات (1)|

سلام  

میگم یکی نیست اینا رو بخونه !!!!  

من که می نویسم دیگه اکشالی هم نداره که ... 

راستیییییییییییییییی

می خوام طرح ثبت نام کنم ... 

آره خدمت سربازیم داره تموم می شه می گن باید طرح ثبت نام کنی ...  

حالا چیکار کنیم...

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388ساعت 09:53 AM توسط پرستار نظرات (1)|

سلام 

گذشت و گذشت و گذشت تا شد پنج ماه و یک روز و خورده ای ساعت و ثانیه و لحظه و از اینا

زندگی هویجوری داره می گذره و ما هم بی خبر  

ای بابا ای بابا ای بابا   

قرار شد دو نفری قصه بنویسیم نه ؟؟؟؟ 

آرهههههههههه دیگه بگم 

 داریم دو نفریمون میریم باشگاه 

آخه می خوام باربی بشم  

یادش بخیر باربی کلمه آشنائیه مگه نه ... 

خوب بگذریم  

مشکلات داره خودش همینجوری حل میشه  

 چند تا مشکل داریم خوب پول و خونه و ماشین و کار و سربازی و ... هااااااااا نمی دونم چی موند فکر کنم چند تاش مونده ولی یادم نمییاد

خونه تقریبا درست شده  

یه کم پس انداز و یه کم وام و یه کم کمک بابا هااااااا 

البته حالا حالا ها قصد رفتن نداریم ها .......

 اما خوب دیگه یه کم خیالم راحت شده........ 

 فقط مونده شناژ و بتن و کف و دیوارو سقف و سفت کاری و گچ و کاشی و سرامیک و دستشویی و حموم و حیاط و پشت بون و اینا دیگه  

بعدشم یه استخدامی تپل و پول و ماشین و اینا .... 

فکر کنم داستانم یه کم تخیلی شد مگه نه ؟؟؟ 

....

نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1388ساعت 3:23 PM توسط پرستار نظرات (0)|

 سلام

حالا هی پشت سر هم عید عید عید .... 

هم بدبخت شدیم هم بیچاره

آخه کی می تونه عیدی بخره ... کالا ببره  ... 

خانومیم میگفت خب باشه بعدانا بیارشون الان بیخیال شو !!؟؟  کم پولی خوب !!! هااا 

ولی نمیشه خوب ضایعه اونم خیلییییییییییی 

هیچی دیگه چشتون روز بد نبینه ... اوفتادم به جون پس اندازا همچین حسابی هااااااااااااااا  

نمیدونم کی آبان می رسه که خدمتم تموم شه ... 

یعنی میگی میرسه ... 

همه امید دارن به جز من 

.....

نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1388ساعت 1:55 PM توسط پرستار نظرات (0)|


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان-بهاربیست